توفیق دست داد تا اسفندماه سال گذشته راهی زیارت عتبات عالیات شوم. آنچه در پی می‌آید مختصر سفرنامه‌ی زیارتیست، بیشتر از برای یادگار ماندن و برای دل آن‌هایی که دل در گرو محبت حسین علیه السلام دارند و عاشق دیدن کربلا هستند.

دوشنبه – ۸۷/۱۲/۵

قرار حرکت به سوی کربلا صبحگاهان، راس ساعت ۷:۴۵ بود، از کنار مزار شهدای گمنام دانشگاه یزد. کاروان زیارتی مربوط می‌شود به طرح فرهنگی بوی بهشت (ستاد دانشجویی اعزام به عتبات عالیات دانشگاه یزد).

کمی دیر رسیدم، همه آماده بودند. ساک‌ها و چمدان‌ها هم شوق و شور داشتند برای هر چه زودتر راهی شدن… هنوز باور نمی‌کردم که من هم مسافرم.

img_1994

img_2010

شاید همه چیز از همین جا شروع شد … برادران گمنام ما …

و محملی از اسرار بود  آن جعبه‌ی سفید که محل جمع‌آوری دل‌نوشته‌ها بود ، برای امام شهیدان و علمدار باوفایش

img_2003

شاید در ظاهر یک اتوبوس به سمت عراق قصد حرکت داشت، اما کسانی که می‌دیدند صحنه‌های پای اتوبوس را هنگام سوار شدن و خداحافظی‌ها را،  نظر دیگری خواهند داشت … کاروانی از دل به دنبال این کاروان بود

img_2008

و بالاخره زمان حرکت فرا رسید. اشک‌ها ریخته شد. از شوق، …  و از حسرت. ما که سوار بودیم، …  و آن‌ها که پیاده بودند. لحظه لحظه‌ی سفر دوست داشتنی بود و گویی که نمی‌خواستی زمان بگذرد. در راه کربلا بودن هم خوش است. از یزد به سمت شیراز و از شیراز به سمت خوزستان. به طرف مرز شلمچه. سرزمین لاله‌های پرپر.

وقتی شارژر باتری دوربین خراب باشد چنین می‌شود که از یزد تا شلمچه عکسی نیست!

سه شنبه – ۸۷/۱۲/۶

شب را تا به صبح بیدار ماندن لب مرز شلمچه، قدم زدن در سیاهی و مورد حمله قرار گرفتن از جانب سگ‌های نگهبان هم حال و هوای خوبی دارد. تمام مسافرین، که پشت مرز در اتوبوس خوابیده بودند با رسیدن عقربه‌ی ساعت به عدد ۵ از خواب بیدار شدند. ماشین بعد از آن سکوت مرگ‌بار تکانی خورد و روشن شد. راه افتادیم به سمت پاسگاه مرزی.

نماز را خواندیم. بعد از ۱ ساعت معطلی، بالاخره پاسپورت‌ها مهر خورد و راه افتادیم به سمت پاسگاه عراق در آن طرف نقطه‌ی صفر مرزی.

img_2032

عکاسی ممنوع! وارد عراق شدیم. ماموران گمرک عراق و سربازان آمریکایی. هم وزن خودشان تجهیزات نظامی آویزان کرده بودند به سر و کولشان. ماشین‌های بزرگ زرهی و نفربر و انواع تجهیزات لب مرز عراق آماده بود. در ایران حتی یک جیپ هم نبود لب مرز!

گفتند در تمام مسیر تا نجف، عکاسی و فیلم بردادری ممنوع!

سوار اتوبوس عراقی شدیم، در بزرگراه بصره-ناصریه به حرکت درآمد. جاده خلوت بود. شش اتوبوس بودیم و یک اتومبیل از نیروهای امنیتی به همراهمان.

راننده‌مان ، مردی شیعه، به قول خودش مقلد “سید السیستانی” و خوش صحبت بود. در مورد وضع عراق و مردم آن زیاد با هم صحبت کردیم. به جاده اشاره می‌کرد و می‌گفت : این همه نفت داریم ولی چه فایده، هیچ چیزش به ما نرسیده، به دردمان نخورده…

img_2046

بزرگراه در فواصل کوتاه توسط نیروهای نظامی کنترل می‌شد. چیزی که در مسیر خیلی توجه را جلب می‌کرد وضعیت عمومی مردم و نوع خانه‌ها و محله‌ها بود. تعداد توالت‌های عمومی هم بسیار زیاد بود. در فواصل کوتاه، حتی در بیابان!

ناهار را در میانه‌ی راه تحویل‌مان دادند و در اتوبوس خوردیم. عدس پلو، با تراکم پایین عدس و برنج دم نکشیده.

راه دراز بود. گاهی می‌خوابیدیم. گاه به صحبت‌های روحانی کاروان‌مان گوش می‌دادیم و گاه فکر و خیال، خیالی سرشار از شوق و دلتنگی. سرشار از شوق رسیدن.

دقایقی مانده به اذان مغرب رسیدیم سر خیابان اصلی‌ای که هتل در آن قرار داشت. پلیس عراق خیابان را بسته بود و هر چه چک و چانه زدیم تا اتوبوس را با این همه بار بگذارند تا نزدیک هتل برود فایده نداشت. عاقبت کودکان گاریچی که مسرور از عملکرد پلیس بودند پیداشان شد.

با سه گاری وسایل را تا هتل بردیم. راه نسبتا طولانی‌ای بود. هوا خنک بود و زمین نم. از طرفی باید مواظب پسرک گاریچی می‌بودم تا شیطنت نکند و از طرفی محو تماشای خیابان و در و دیوار شهر نجف. محمدرضا به کمکم آمد و من هم فرصت کردم عکسی بگیرم.

img_2054

اولین حلقه‌ی امنیتی ابتدای کوچه‌ای بود که هتل در آن قرار داشت. بیت آیت الله سیستانی هم در همین کوچه بود و در کنار هتل ما، هتل الدهوی.

img_2055

پسرک بازیگوش فهمیده بود ما تازه واردیم می‌گفت : “من سنی … ، شیعه  بد! سنی خوب”. ما هم باورمان شد. تا بعد فهمیدیم همه در این جا شیعه ‌ند. اسمش به گمانم حسین بود

img_2059

به هتل رسیدیم. بلافاصله بعد از حمل ساک و چمدان‌ها به داخل لابی هتل همان جا مسئول ایرانی نظارت بر هتل‌های نجف برای‌مان توضیحاتی داد و بعد اتاق ها تقسیم شد. هر اتاق ۳ نفر. هتل کوچک بود و در نتیجه تمام اتاق‌های آن را تصرف کردیم و هتل به حالت دربست درآمد. هتل یا همان فندق ۴ طبقه بود. اتاق‌های کوچک و جمع و جور با یخچال، تلویزیون و ریسیور، بخاری برقی، حمام و توالت. در حد مسافرخانه های ترو تمیز ایران.

چهارشنبه و پنج شنبه -۸ و ۸۷/۱۲/۷

img_2070

کوچه‌ی اصلی هتل ختم می‌شد به بارگاه شاه مردان، مولی الموحدین، امیرالمومنین. این جایش دیگر در توصیف نمی آید. انشالله اگر ندیده اید حضورا درک کنید…

نگاه اول …

img_2076

السلام علیک یا امیرالمومنین ، یا علی بن ابی طالب

img_2079

حرم در تعریف نمی‌آید. باید ببینی. باید بروی در حرم راه بروی. انتظار داری ایوان طلا را چگونه برایت توصیف کنم؟ و یا گنبد مولی الموحدین را، وقتی از درون حیاط حرم بدان می‌نگری .

هنوز هم مظلومیت می‌بارد از حرم مولا

***

در کنار حرم بازار نجف قرار دارد. بازاری بزرگ با سیاق قدیم. حجره‌های قدیمی. بازاری بسیار تو در تو و بزرگ.

img_2085

انواع انگشتر را می‌توان در بازار نجف یافت. بالاخص درّ نجف.

img_2095

همچنین عبا و قبا و ما یتعلق به

img_2100

و انواع پارچه. با قیمت مناسب.

img_2104

پشت به بازار که بایستی حرم را میبینی باز.

لا فتی الا علی ، لا سیف الا ذوالفقار

img_2103

پی‌نوشت:

۱- در واقع تیتر باید می شد سفرنامه مصور عراق، اما با توجه به این که همواره گفتیم کربلا می‌رویم و اساسا به محبت کربلا حرکت کردیم من هم به همین اسم نوشتم.

۲- طبق معمول بضاعتم کم است. امید است مقبول بیفتد.