سفرنامه مصور کربلا – ۱
تصویر, شخصی, فرهنگی-اجتماعی ۱۷م فروردین ۱۳۸۸توفیق دست داد تا اسفندماه سال گذشته راهی زیارت عتبات عالیات شوم. آنچه در پی میآید مختصر سفرنامهی زیارتیست، بیشتر از برای یادگار ماندن و برای دل آنهایی که دل در گرو محبت حسین علیه السلام دارند و عاشق دیدن کربلا هستند.
دوشنبه – ۸۷/۱۲/۵
قرار حرکت به سوی کربلا صبحگاهان، راس ساعت ۷:۴۵ بود، از کنار مزار شهدای گمنام دانشگاه یزد. کاروان زیارتی مربوط میشود به طرح فرهنگی بوی بهشت (ستاد دانشجویی اعزام به عتبات عالیات دانشگاه یزد).
کمی دیر رسیدم، همه آماده بودند. ساکها و چمدانها هم شوق و شور داشتند برای هر چه زودتر راهی شدن… هنوز باور نمیکردم که من هم مسافرم.


شاید همه چیز از همین جا شروع شد … برادران گمنام ما …
و محملی از اسرار بود آن جعبهی سفید که محل جمعآوری دلنوشتهها بود ، برای امام شهیدان و علمدار باوفایش

شاید در ظاهر یک اتوبوس به سمت عراق قصد حرکت داشت، اما کسانی که میدیدند صحنههای پای اتوبوس را هنگام سوار شدن و خداحافظیها را، نظر دیگری خواهند داشت … کاروانی از دل به دنبال این کاروان بود

و بالاخره زمان حرکت فرا رسید. اشکها ریخته شد. از شوق، … و از حسرت. ما که سوار بودیم، … و آنها که پیاده بودند. لحظه لحظهی سفر دوست داشتنی بود و گویی که نمیخواستی زمان بگذرد. در راه کربلا بودن هم خوش است. از یزد به سمت شیراز و از شیراز به سمت خوزستان. به طرف مرز شلمچه. سرزمین لالههای پرپر.
…
وقتی شارژر باتری دوربین خراب باشد چنین میشود که از یزد تا شلمچه عکسی نیست!
…
سه شنبه – ۸۷/۱۲/۶
شب را تا به صبح بیدار ماندن لب مرز شلمچه، قدم زدن در سیاهی و مورد حمله قرار گرفتن از جانب سگهای نگهبان هم حال و هوای خوبی دارد. تمام مسافرین، که پشت مرز در اتوبوس خوابیده بودند با رسیدن عقربهی ساعت به عدد ۵ از خواب بیدار شدند. ماشین بعد از آن سکوت مرگبار تکانی خورد و روشن شد. راه افتادیم به سمت پاسگاه مرزی.
نماز را خواندیم. بعد از ۱ ساعت معطلی، بالاخره پاسپورتها مهر خورد و راه افتادیم به سمت پاسگاه عراق در آن طرف نقطهی صفر مرزی.

عکاسی ممنوع! وارد عراق شدیم. ماموران گمرک عراق و سربازان آمریکایی. هم وزن خودشان تجهیزات نظامی آویزان کرده بودند به سر و کولشان. ماشینهای بزرگ زرهی و نفربر و انواع تجهیزات لب مرز عراق آماده بود. در ایران حتی یک جیپ هم نبود لب مرز!
گفتند در تمام مسیر تا نجف، عکاسی و فیلم بردادری ممنوع!
سوار اتوبوس عراقی شدیم، در بزرگراه بصره-ناصریه به حرکت درآمد. جاده خلوت بود. شش اتوبوس بودیم و یک اتومبیل از نیروهای امنیتی به همراهمان.
رانندهمان ، مردی شیعه، به قول خودش مقلد “سید السیستانی” و خوش صحبت بود. در مورد وضع عراق و مردم آن زیاد با هم صحبت کردیم. به جاده اشاره میکرد و میگفت : این همه نفت داریم ولی چه فایده، هیچ چیزش به ما نرسیده، به دردمان نخورده…

بزرگراه در فواصل کوتاه توسط نیروهای نظامی کنترل میشد. چیزی که در مسیر خیلی توجه را جلب میکرد وضعیت عمومی مردم و نوع خانهها و محلهها بود. تعداد توالتهای عمومی هم بسیار زیاد بود. در فواصل کوتاه، حتی در بیابان!
ناهار را در میانهی راه تحویلمان دادند و در اتوبوس خوردیم. عدس پلو، با تراکم پایین عدس و برنج دم نکشیده.
راه دراز بود. گاهی میخوابیدیم. گاه به صحبتهای روحانی کاروانمان گوش میدادیم و گاه فکر و خیال، خیالی سرشار از شوق و دلتنگی. سرشار از شوق رسیدن.
دقایقی مانده به اذان مغرب رسیدیم سر خیابان اصلیای که هتل در آن قرار داشت. پلیس عراق خیابان را بسته بود و هر چه چک و چانه زدیم تا اتوبوس را با این همه بار بگذارند تا نزدیک هتل برود فایده نداشت. عاقبت کودکان گاریچی که مسرور از عملکرد پلیس بودند پیداشان شد.
با سه گاری وسایل را تا هتل بردیم. راه نسبتا طولانیای بود. هوا خنک بود و زمین نم. از طرفی باید مواظب پسرک گاریچی میبودم تا شیطنت نکند و از طرفی محو تماشای خیابان و در و دیوار شهر نجف. محمدرضا به کمکم آمد و من هم فرصت کردم عکسی بگیرم.

اولین حلقهی امنیتی ابتدای کوچهای بود که هتل در آن قرار داشت. بیت آیت الله سیستانی هم در همین کوچه بود و در کنار هتل ما، هتل الدهوی.

پسرک بازیگوش فهمیده بود ما تازه واردیم میگفت : “من سنی … ، شیعه بد! سنی خوب”. ما هم باورمان شد. تا بعد فهمیدیم همه در این جا شیعه ند. اسمش به گمانم حسین بود

به هتل رسیدیم. بلافاصله بعد از حمل ساک و چمدانها به داخل لابی هتل همان جا مسئول ایرانی نظارت بر هتلهای نجف برایمان توضیحاتی داد و بعد اتاق ها تقسیم شد. هر اتاق ۳ نفر. هتل کوچک بود و در نتیجه تمام اتاقهای آن را تصرف کردیم و هتل به حالت دربست درآمد. هتل یا همان فندق ۴ طبقه بود. اتاقهای کوچک و جمع و جور با یخچال، تلویزیون و ریسیور، بخاری برقی، حمام و توالت. در حد مسافرخانه های ترو تمیز ایران.
چهارشنبه و پنج شنبه -۸ و ۸۷/۱۲/۷

کوچهی اصلی هتل ختم میشد به بارگاه شاه مردان، مولی الموحدین، امیرالمومنین. این جایش دیگر در توصیف نمی آید. انشالله اگر ندیده اید حضورا درک کنید…
نگاه اول …

السلام علیک یا امیرالمومنین ، یا علی بن ابی طالب

حرم در تعریف نمیآید. باید ببینی. باید بروی در حرم راه بروی. انتظار داری ایوان طلا را چگونه برایت توصیف کنم؟ و یا گنبد مولی الموحدین را، وقتی از درون حیاط حرم بدان مینگری .
هنوز هم مظلومیت میبارد از حرم مولا
***
در کنار حرم بازار نجف قرار دارد. بازاری بزرگ با سیاق قدیم. حجرههای قدیمی. بازاری بسیار تو در تو و بزرگ.

انواع انگشتر را میتوان در بازار نجف یافت. بالاخص درّ نجف.

همچنین عبا و قبا و ما یتعلق به

و انواع پارچه. با قیمت مناسب.

پشت به بازار که بایستی حرم را میبینی باز.
لا فتی الا علی ، لا سیف الا ذوالفقار

پینوشت:
۱- در واقع تیتر باید می شد سفرنامه مصور عراق، اما با توجه به این که همواره گفتیم کربلا میرویم و اساسا به محبت کربلا حرکت کردیم من هم به همین اسم نوشتم.
۲- طبق معمول بضاعتم کم است. امید است مقبول بیفتد.

۱۸م فروردین ۱۳۸۸ در ساعت ۸:۱۷ ق.ظ
سلام
زیارت قبول، انشالله روزی هرساله باشه
پاسخ دادن
۱۸م فروردین ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۳۷ ق.ظ
سلام
آنچنان خوب تصور نمودی که دلمان را راهی آنجا نمودی. هرساله باشی ایشالله
همیشه دلت به حب اهل بیت منور و روشن بماند.
سلامتی و سربلندی ارزانی وجود گلت
پاسخ دادن
۱۸م فروردین ۱۳۸۸ در ساعت ۵:۲۲ ب.ظ
با سلام خدمت نویسنده محترم وبلاگ
روزنامه جوان در دور جدید فعالیت خود در نظر دارد جهت استفاده از ظرفیتهای فضای وبلاگی کشور ارتباط مناسب و دو سویه ای با نویسندگان وبلاگهای فعال و پویا داشته باشد وفضای مناسبی جهت انتشار مطالب مناسب وبلاگها در روزنامه جوان ایجاد نماید. در همین راستا از جنابعالی دعوت می شود ضمن حضور در روزنامه جوان این روزنامه را در جهت استفاده از مطالب وبلاگ خود یاری دهید.
با تشکر
روزنامه جوان
پاسخ دادن
۱۸م فروردین ۱۳۸۸ در ساعت ۸:۱۱ ب.ظ
آقا حسابی هوایی مان کردی. خوشا به سعادتت
پاسخ دادن
۱۹م فروردین ۱۳۸۸ در ساعت ۲:۴۵ ق.ظ
سلام کربلایی
چه خبر؟
پاسخ دادن
۲۰م فروردین ۱۳۸۸ در ساعت ۸:۵۰ ب.ظ
السلام علیک یا اباعبداالله الحسین علیه السلام
سلام و باز هم زیارت قبول.
معروف است زائی کربلا تا چهل روز بعد از سفر، همچنان زائر محسوب میشود و دعای ش مستجاب. پس اگر هنوز زائر محسوب می شوید برای ما هم دعا کنید و اگر نه، باز هم دعا کنید
پاسخ دادن
۲۱م فروردین ۱۳۸۸ در ساعت ۸:۲۴ ب.ظ
سلطان من خدا را، زلفت شکست ما را
تا کی کند سیاهی چندین دراز دستی؟
پاسخ دادن
۲۲م فروردین ۱۳۸۸ در ساعت ۱۲:۵۹ ق.ظ
«پشت به بازار که بایستی حرم را میبینی باز.»
پاسخ دادن
۲۲م فروردین ۱۳۸۸ در ساعت ۹:۵۲ ب.ظ
این ها که نوشتی و روایت کردی و زیارت هم ، این ها همه یعنی کشک.
ما که شامت را نخوردیم نامرد!
پاسخ دادن
مهدی Reply:
فروردین ۲۲م, ۱۳۸۸ at ۹:۵۳ ب.ظ
siamashq.blogfa.com
پاسخ دادن
۲۳م فروردین ۱۳۸۸ در ساعت ۱:۵۷ ق.ظ
[...] که این دوست عزیز در سفرنامه ی مصورشان از کربلا گفتند عکسبرداری در مسیرها و به خصوص در ابتدای شهرها و [...]
۲۳م فروردین ۱۳۸۸ در ساعت ۴:۱۲ ق.ظ
[...] که این دوست عزیز در سفرنامه ی مصورشان از کربلا گفتند عکسبرداری در مسیرها و به خصوص در ابتدای شهرها و [...]
۲۷م فروردین ۱۳۸۸ در ساعت ۳:۱۱ ق.ظ
یادش به خیر
پاسخ دادن
۲۸م فروردین ۱۳۸۸ در ساعت ۷:۱۰ ب.ظ
کربلا کعبه دل هاست خدا می داند
پاسخ دادن
۴م اردیبهشت ۱۳۸۸ در ساعت ۱۲:۲۲ ق.ظ
زیارت قبول
پاسخ دادن
۲۴م تیر ۱۳۸۸ در ساعت ۵:۰۲ ق.ظ
عزیز خیلی جالب بود.
دلم گرفت و کلی دلم می خواد که بروم آنجا
خوش به سعادتت
پاسخ دادن