این نوشته را، ناگهانی، برای دوستی نوشتم.
ابتدا، برای انتشار آن را ننوشتم. اما بعد گفتم وبلاگ فیلتر شدهام را به روز کنم.
متن طولانیست. ولی برای کلماتش، برای جملههایش، «وقت» گذاشتم.
بسم الله
نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم. اما سعی میکنم کمکم چیزهایی که در ذهنم هست برات بنویسم.
خب چیزی که معلوم و واضحه این هست که بحث بر سر شخص نیست. حرف سر نوریزاد نیست. که چندان مهم نیست این آدم. و سابقهی درخشانی هم نداره. همیشه اسم نوریزاد که میاد، ذهنم میره سر اون جلسهای که کارگردانها و اهالی فرهنگ به اصطلاح، با رهبر داشتن، تقریبا سه چهار سال پیش. در اون جمعی که صحبت میکردن و نظراتشون رو میگفتن یک نفر بود که اصرار داشت عجیب و غریب حرف بزنه. کلا فرق داشت با بقیه حرف زدنش. کمی چندشآور. مطمئن نبودم این همون باشه ولی از قیافش این طور در ذهنم بود. این متن صحبتهای اون روزشه! که چندان اهمیت هم نداره.
اما چیزی که مهم هست فرای این مسائل، سقوط اخلاقیای هست که عدهای بهش دچار بودن، و عدهای بهش دچار شدند. یک نمونش که الان مد نظرم هست اینه که دیدم افراد ، هنرمند، بازیگر، نویسنده، شاعر، خواننده، استاد، روحانی، سیاست مدار، دوست، آشنا، همکلاسی و همه و همه، با یک آزمون صفر یک مورد ارزیابی قرار میگیرن. این چیزی که میگم رو خودم بارها و بارها دیدم. بهش فکر کردم.
اگر فلانی با ما هست، اگر سبز هست، خوبه. آدم درستیه. جا داره در موردش فکر کنیم. به آثارش توجه کنیم. آدم فرهیختهایه. با سواده. اما اگر بر فرض تو انتخابات به احمدینژاد رای داده خیلی آدم نفهمیه. بیسواده. پاپتیه. خنگه. مزدوره و نون به نرخ روز خور. لابد داره چاپلوسی میکنه تا جایی کارش راه بیفته. فلان و فلانه و … هزار چیز دیگه.
و ماجرا وقتی قشنگ میشه که موارد خاص پیش میاد. مثلا کافه پیانو و نویسندش فرهاد جعفری! میدونی لابد کتاب برگزیدهی خوانندگان اعتماد شد در سال ۸۶. بعد از انتخاب شدن احمدینژاد هم احتمالا میدونی چه رفتارهایی با خودش، وبلاگش و کتابش، و انتشارات منتشر کنندهی کتابش شد! اون هم از جانب چه کسانی؟ اونهایی که خیلی احساس با فرهنگ بودن و فهمیدن داشتن. اونهایی که حس میکنن اغلب ایران عقب افتاده هستند و سالها بعد تازه چیزهایی که اونا میدونن رو متوجه خواهند شد.
نمونههاش باز هم هست. اونهایی که میدیدیم یک باره در اینترنت مغضوب عدهی مشخصی شدن و فحشها و تهمتها بهشون شروع شد دقیقا از همین ناحیه بود. چون به احمدینژاد رای داده بوده. بارها این رو بررسی کردم.
و این کار خیلی جالب صورت میگرفت و میگیره. نمیاومدن بگن بله ما مخالف این هستیم و دوست داریم بهش بد و بیراه بگیم چون به فلانی رای داده؛ بلکه شروع میکردن به زیر سوال بردن مهارت، سواد، فرهنگ ، رفتارهای شخصی و اخلاقی و … که در نهایت میفهمیدی بعله! آقا خطاشون این بوده که به کسی که ما دوست داریم رای نداده. به احمدینژاد رای داده.
بگذرم. داستان شما همینه. مثال میزنم، آقای سلحشور کارگردان یوسف پیامبر. فیلمی که خود من هم چندان ازش خوشم نمیاد. ضعفهایی داره. هر چند پربینندهترین سریال بود و سودآوری ارزی هم برای صدا و سیما داشت؛ اما خود من فکر میکنم میشد با این امکانات و هزینههایی که صرف شد، فیلم بهتری ساخت. حرفهای تر و دقیقتر. اما نقدهایی که بعضا میشه ببین. حرف یه عده چیه؟ بله ایشون بیسواد و کوتهفکر و بیفرهنگ هست. کارهاش همه سطح پایین و چیپ هستن. اه اه خاک تو سر تازه کار جدید هم میخواد بسازه! مشکل چیه؟ این که بیسواده؟ فیلم بلد نیست بسازه؟ یا نه! این که قبلا ایشون رو در اون روز مخصوص در مصلا دیدیم؟
حالا از اون طرف. اگر بناست به کارگردانهای سطح پایین و بیسواد و غیر حرفهای و کسانی که پول بیتالمال رو بیخود هزینه میکنند ایراد بگیریم و حالمون ازشون به هم بخوره، چرا اصلا یاد این آقای «حُر فتنه» نمیافتیم؟ کارنامش مشخصه. اگر سلحشور بد فیلم میسازه و بیفرهنگ و گله پوکه، اسم این رو باید چی بذاریم؟ در مورد پروژههاش میتونی این رو ببینی. حالا حرف اینه که این استاندارد دوگانه از کجا اومده؟ از این احمقانهتر هم میشه؟ یک نفر تا امروز خیلی ناز و خوب باشه بعد فردا بشه یک انسان حال به هم زن؟ کی شعار عدم قضاوت در مورد افراد رو میداد؟ و میده!
بله حالا این حرف هم البته درسته که این آدم مگه چه کرده جز نوشتن چند تا نامهی خندهدار برای رهبر، اون هم در فضای مجازی. آیا هر کس در فضای مجازی خلاف بنویسه باید مجازات بشه؟ من این طور فکر نمیکنم و در واقعیت هم این طور نیست. این همه آدم صبح تا شب راست راست راه میرن و هر چی میخوان مینویسن و میگن. نوریزاد اگر تنها جرمش همین بوده خب میشد اغماض کرد. چه دلیلی وجود داره برای اذیت کردن آدم متوهمی که نامههای خندهدار مینویسه برای رهبر؟ این رو جدا میگم، من درک نمیکنم این آدم رو. و یا کسی مثل عبدالجبار کاکایی رو. آدمهایی که عمری کار کردند. حالا سر یک حب و بغض این طور چپ میکنن. طرف زدن تو گوش پسرش، به سلیقهی خودش بیاعتنایی شده، از همه چیز برگشته. خوبه اینها رو از حرف دوستاشون بشناسیم. غزوه جالب نوشته بود براش تو وبلاگش. آدمهای ناز پرورده. همین نوریزاد چند میلیارد گرفته برای ساختن فیلم و سریال. نتیجش چی شده؟ اون وقت هی میزنیم تو سرمون که چرا وضع فرهنگیمون بده. چرا عقبیم. بعد همین نوریزاد باز پسرش کتک خورده انگار، کاندیداشون هم رای نیاورده بهشون بیمهری شده از همه چیز برگشتن. درک کردنش یه خرده سخته.
البته من میدونم این چیزی که بالا گفتم بین خود ما هم هست. یعنی با دونستن این که فلانی با جمهوری اسلامی مشکل داره یا همچین چیزی، به کل بیخیالش میشیم تقریبا. اما اولا نه با این شدت، و نه با این بیاخلاقی، و نه بر مبنای غلط. ثانیا لااقل اونجا میشه توجیه براش آورد که مقبول هم هست اغلب.
اما سقوط اخلاقیای که گفتم،
که البته این سقوط اخلاقی روندی داشت. یک نقطهی قوتی داشت، بعد رشد کرد به مرور، و بعد در نقطهای فوران کرد.
شروعش که نه، اما علنی شدنش وقتی بود که به کسی که میخواست رئیس جمهور بشه گفته شد شما کوتولهای برای این کار. زشت هم هستی. شبیه میمونی. بیسوادی. با وام ازدواج دادن میخوای رای بگیری. کلی هم پول گم شده که معلوم نیست کجاست، حتی بیش از زمان کرباسچی و ملکمدنی. تازه میخوای بیای تو خیابونا زنونه مردونه رو دیوار بکشی جدا کنی، اسم سمند رو هم بذاری ذوالجناح. دانشگاه رو جدا کنی. خشک مقدسی. برای دوری از گرفتار شدن کشور به دام تحجر و ریا به هاشمی باید رای بدهیم. به اکبر رای بدیم بهتره تا به عنتر. و بسیاری دیگه.
این اولین بار بود که این اتفاق در این حد میافتاد. قبلا به سن ما قد نمیداد همچین رفتارهایی دیده باشیم. اوجش سال ۷۶ بو که ناطق مقابل خاتمی بود. اوج رقابت بود؛ اما این رفتار ها نبود.
بعدش زمان رقابت جدی بین توکلی و خاتمی سال ۸۰. فضا خوب بود. کمتر افراد میخواستن با نفی دیگری خودشون رو مقبول نشون بدن؛ (هر چند که این بیماری قدیمی سیاست ماست). هر کس راه خودش رو رفت و اگر انتقادی داشت گفت. حرکات تبلیغی عجیب و غریب و حرفهای نامربوط و بیاخلاقی نبود. نهایتش این بود که در لحظهی حساس جلوی دوربین گریه کنن و این جور کارها. وقتی هم، با همهی امیدمون دیدیم توکلی رای نیاورد چی شد؟ دعوا شد؟ بداخلاقی شد؟ توکلی فکر میکرد رای میاره. واقعا فکر میکرد رای میاره.
اما سال ۸۴ چی؟!
انتخابات گذشت. شُکِ شکست که خوابید، حملهها شروع شد. به مدت ۴ سال. وظیفه اینه که انتقاد کنی. اسمش انتقاده ولی تو میتونی فحش هم بدی. تحقیر هم بکنی. دروغ هم بگی. آمار غلط هم بدی. به مردم توهین کنی. بگی قابلمه به دست. بگی گدا. بگی دلفین. بگی چه و چه. اصلا لازم نیست رئیس جمهور توی تلویزیون مصاحبه کنه و بعد تو نقد کنی! میتونی حتی وقتی برنامه زنده هم لغو شد تو حرفهای نزدهی دیشب رئیس جمهور رو نقد کنی تو روزنامت و بعد به روی خودت هم نیاری که چه سوتی بزرگی دادی. فقط باید اشکال گرفت. نقد کرد. این مخلوقی که خدا آفریده یک کار درست هم انجام نداده. همش ایراده، همش اشکاله. معلوم نیست ۱۸ ساعت تو روز کار میکنه نتیجش چی هست. پولها معلوم نیست کجا میره. صندوق ذخیره رو که نگو. شبا که مجلسیها خوابن میره خالی میکنه بیاجازه میبره برا خودش خرج میکنه این ور اون ور. ورزشگاه فقط میسازه. چرا؟ چون جوونا دور بعدی بهش رای بدن. چک پول ۵۰ هزار تومنی میده به مردم برای این که رای بدن بهش. اصلا انقدر نمیفهمه که این پوله سر ماه تموم میشه. این همه گدا پرورونده. هر چی میسازه خراب میشه از جاده و راه آهن و سد و …. وزیراش هم همه فاسدن. اگر فاسد نیستن اختیار ندارن کار کنن. اگر اختیار دارن کار کنن بیسوادن، بلد نیستن. باید بیان از تجربههای وزرای قبلی استفاده کنن و گرنه تو روزنامه آبروشون رو میبریم. بیخود میکن که حتی ما رو برای مشاوره هم قبول ندارن. این همه سال تو مملکت سر کار بودیم، کار یاد گرفتیم انقدر سعی و خطا کردیم تا فهمیدیم چی کار کنیم حالا به اندازهی یه مشاور عادی هم به ما اهمیت نمیدن. ما هم میزنیم بساط کافه رو به هم میریزیم. دیگی که برای ما نجوشه …
در سیاست خارجه همین طور. تمام فعالیتها از پیشرفتهای به حق خوب هستهای، تا روابط با کشورها همش شده بود ماجراجویی و ذلت. اگر کسی ندونه فکر میکنه خود آقایون چه میکردند و چه عزتی داشتند. چقدر تحویلشون میگرفتن. حالا هی برو فرانسه و ایتالیا. عزتی که داشتن سرمایه مملکت رو به باد می دادن به خاطرش و به دست هم نمیاومد. و جالبه دقیقا هر چه خودشون میکردن به دیگری نسبت میدادن. جالبه بدونی مثلا به روسیه یک میلیارد دلار میدن تا یه موشک ماهوارهبر برای ما پرتاب کنه تا یک ماهوارهی آزمایشی تو مدار قرار بگیره. بدون حضور حتی یک ناظر ایرانی! معلوم نیست الان اون ماهواره چی شده و کجاست. این آدم میاد به دولت نهم میگه منافع ملت رو بر باد میدی. آقایون کلی هزینه میکنن از سرمایه مملکت برای این که تز خودشون که کفتکوی تمدنها باشه رو اجرایی کنن. تلاش میکنن و زمانی و وقتی که برای مردم هست رو خرج این کارها میکنن. کلی روش تبلیغ میکنن و همایشهای مختلف داخلی و خارجی میگیرن. به این و اون باج میدن. گردن خم میکنن. آخر سر مفتخر میشیم به «محور شرارت» شدن در جهان. این سیاست خارجی محترمانه و غرور آفرینه. این به دور از ماجراجوییه. بگذرد که مثال زیاده.
…
نامردمی زیاد بود. خیلی هم زیاد بود. انقدری که فرصت انتقاد رو از اونهایی که حرف داشتن هم گرفت. از خود ما گرفت. ما خیلی وقتها انتقاد داشتیم و داریم به دولت.
از فروردین ۸۸ هم که داستان روشنه. یعنی واقعا لجن پراکنی و گندزدن به فضا، در بیان و در کلام نمیگنجه. روز بعد اعلام کاندیداتوری موسوی بچههای … جلسهی خصوصی داشتن باهاش. این آقا از دولت تعریف میکنه. سیاست خارجیش رو تایید میکنه. میگه دولت زحمتکش هست. کارهاش خوبه. اشکالاتی هم ما داریم بهش. این حرفای موسویه! قبلش هم سال ۸۷ به خود احمدینژاد این طور گفته بود. خاتمی در جایی به علیاحمدی وزیر آموزش و پرورش گفته بود بله دولت خیلی زحمت کشیده و وزرا هم از نظر من خوب کار کردند. فکر میکنم دور بعد هم آقای احمدینژاد رئیس جمهور باشن. اینهایی که میگم مستنده. قصه نیست. این میاد تا جایی که تبدیل میشه به این که از دولت دیو بسازن. دولتی که کشور رو به پرتگاه رسونده. سیاست خارجی ذلت بار داره. همه کارهاش بده، اشتباهه. آمارهاش غلطه. دروغ میگه.
اتفاقاتی که تا به اون روز نیفتاده بود در کشور افتاد. مناظره، شد معاشقه. بشینن تو روی مردم نگاه کنن و به منتخبشون که هنوز مصونیت قضایی داره و رئیس جمهور کشور هست و اون همه مردم هر بار برای استقبالش تو هر کوره دهاتی میرن بگن دروغگو. متقلب. رمال. خرافاتی. اینها اتفاق افتاده. فضا رو به لجن کشوندن. هر جا میرفتن همش بدگویی از یکی دیگه. عزیز من! باشه شما درست میگی. خب خودت چی؟ از خودت بگو. تمام برنامههای تبلیغاتی و مسافرتها شده بود نفی دیگری برای رای آوردن. فلانی بده، دروغگوئه، نمیفهمه، غیر کارشناسی هست کارهاش. خب باشه قبول. ما نمونه هم نمیخوایم، شما بفرمایید چند مرده حلاجی؟ انقدر فضا رو سنگین کرده بودن که بعضیها اصلا خجالت میکشیدن بگن به احمدینژاد رای میدن. خیلی محتاطانه و با اکراه میگفتن اگر مجبور میشدن. خیلی منفعلانه میگفتن اگر که میگفتن.
جالب بود، کسی میگفت اگر موسوی میاومد و مردونه میگفت احمدینژاد این کار و این کارش و این کارش خوب ، اما ما با فلان و فلان و فلان مخالفیم و ما میتوانیم بهتر عمل کنیم، به خدا احتمال رای آوردنش زیاد بود. ولی سوتی داد و بد هم سوتی داد. از ترس رای نیاوردن دست به هر بیاخلاقیای زدند، خودش و طرفدارانش. از ترس رای نیاوردن دست رد به سینهی هیچ کسی نزد. بله خوب هم زیاد بودند دور و برش. از نزدیک میشناسم. اما هیچ کسی رو طرد نکرد. دورش رو گرفتن و از این ظرف خالی، کوه توهم ساختند و شد این چیزی که شد.
فرض کن در کشوری انقلاب بشه و در اوایل کار یک فردی جوان بیاد بشه نخست وزیرش. درس هم خونده و فرهنگی هم هست. ۸ سال هم بمونه. در حالی که قبلیهاش سر دو سال ناکاوت شدن. ۸ سال نگه داشته بشه. این اوج افتخار میتونه باشه برای یک نفر. برای عمرش بسه. بعد هم به دلایلی که کمی هم روشنه، بکشه کنار و سرش به کار خودش باشه. سالم زندگیش رو بکنه. زمان هاشمی یه جور و زمان خاتمی هم یک جور مجالی نداره برای بروز. دیده نمیشه. به زعم خودش هم با وقار کنار کشیده. حالا وقتی در یک شرایطی که یک مرتبه همه از دوستان و دشمنان قدیم و جدید، دورش رو میگیرن و بهش میگن تو تنها راهی. تو الان فقط میتونی کشور رو نجات بدی. وضع خرابه. سیاست اینه. اقتصاد اینه. دورش رو بگیرن و به شدت تحلیل ارائه بدن براش. تا جایی که موسوی فروردین ۸۸ سه ماه بعد، دیگه اون موسوی نیست. تمام دشمنان احمدینژاد، از اصولگرا و اصلاح طلب تمایل نشون بدن بهش. از هاشمی و خاتمی ، از کارگزاران و دوم خرداد و مشارکت و مجاهدین انقلاب بگیر تا بخشی از راست سنتی و جبهه متحد اصولگرایی و …
این آدم فکر کرد واقعا تحفهی مونده در خزانه هست. فکر کرد گوهر در صدف بوده برای چنین روزی. خودش از دست خودش به شدت راضی و خوشحال بود. و این قدر این رفتار و حلقههای بستهی مشورتی و تحلیلی ادامه پیدا کرد تا توهم شکل گرفت. رفتارهای کاریزماتیک دقیقا در حرکات موسوی دیده میشد. یزد که اومده بود هنوز خیلی مونده بود تا انتخابات. اما این رفتارها رو دیدم درش. حتی تیم هاشمی هم نامردی کردن در حقش و روزهای آخر بهش حقیقت رو نگفتن. خیلیها میدونستن واقعا قافیه رو جز تهران و یکی دو شهر دیگه باختن. اما به موسوی باز هم نگفتن. و طبیعی هم بود. گاهی خود ما رو جو میگرفت در این تبلیغات. هر جا میرفت دنیا رو براش سبز نشون میدادن. همه دور و برش به به و چه چه میکردن و میگفتن قطعا رای میاری. همه سبز بودن. از انقلاب میومدی بالا، ونک، تجریش، همه جا سبز بود واقعا. انقدر باد کرد که فکر کرد داره اول شخص مملکت میشه. مرد قهرمان سالهای جنگ، یادگار دوران امام، دوباره داره میاد تا همه چیز رو درست کنه و از انحراف جلوگیری کنه. خیلی قشنگه ظاهرش. قبول. ولی تهش هیچی نبود.
و دقیقا چیزی که انتظارش رو نداشت با این که بهش فکر کرده بود، حرفهای احمدی نژاد در شب مناظره بود. قبلش احمدی نژاد گفته بود در مناظرهها تکلیف معلوم میشه. تا قبلش تا تونست تاخت. بعد از مناظره دیگه تاخت نبود. به آب و آتیش زدن بود. حرارت مناظرهها افتاد کف خیابون و چقدر خوب بود و قشنگ… حیف!
برنامه داشتن برای بعد از ماظره، ولی یه خرده به هم ریخت. از قبل تحلیل میکردیم ما. روشن بود بعد از مناظره با احمدینژاد، از موسوی مجسمهی فرهنگ و شعور قراره ساخته بشه و از احمدینژاد نماد پلیدی. چیزی که الحق و الانصاف برای خیلیها خوب ساخته شد. عالی. خیلی جاها به هدف رسید این برنامهها. اما اونقدری نبود که بیش از ۱۳ میلیون برش داشته باشه. تا یه جایی با مظلومنمایی و تخریب رای میاد بالا. از اونجا به بعد واقعا سخت هست بالا کشیدنش.
شبی که جلوی احمدینژاد نشست صداش میلرزید، دستاش حرکات اضافی داشت. رنگش کمی برگشته بود. تمرکز نداشت و به همین خاطر تکیه کلامش رو دائم استفاده میکرد «چیز». هنوز هیچی نشده با دست خط و نشون میکشید جلوی دوربین. لحنش تند بود. اصلا آرامش و وقار رو نشون نمیداد. احمدینژاد یه دسته کاغذ فقط رو میز گذاشته بود! اون فکر کرد حالا چی هست میخواد رو کنه. زد به اون جایی که فکرش رو نمیکردن. هاشمی؛ و درست هم زد. و این آتش رو شروع کرد.
جالبه! همه هم قبول دارن. میگن اگر احمدینژاد اون حرفا رو در مورد هاشمی نمیزد، خیلی از این اتفاقات نمیافتاد! من میگم: احسنت! تلویحا همونی که ما میخوایم رو میگین. این دقیقا همون چیزیه که گفتیم. یعنی خیلی از این اتفاقات زیر عبای حاجآقا بوده و هست! نکتهی ظریفیه.
اما انتخابات. انجام شد. یک نفر رای میاره. سه نفر نه. خیلی ساده هست. تمام استدلالات عقلی و نظرسنجیهای علمی و پیشبینیهای واقعبینانه، نتیجه رو درست تشخیص داده بود. بازنده زد زیر همه چیز. دقیقا «زد زیر همه چیز». کف خواستش ابطال انتخابات بود. و در ضمنش (دقیقا در ضمنش، یعنی همزمان با بررسی راهها و پیشنهادها و رایزنیها) دعوت به آشوب کرد. رسما دعوت به آشوب. موسوی شدیدا متوهم بود. گول خورد؛ و بد گول خورد. افتاد و عدهای رو با خودش انداخت. فکر نمیکردم خاتمی هم بازی اون رو بخوره. ولی خورد. تا جایی که خودشم لب به شکایت باز کرد بعدا.
گذشت آنچه گذشت.
هیچ کس دوست نداشت کار به دعوا بکشه. اون همه دوستی در عین این که همیشه تحقیرش برای ما بود ولی باز هم خوب بود. وقتی کار، با اشتیاق از طرف مقابل به درگیری و آشوب برسه معلومه چی میشه. اون همه بدرفتاری اتفاق افتاد؛ از اونایی که اعتراض داشتن؛ از طرف مقابل؛ از پلیس ضدشورش و … روز اول همه مات و مبهوت تو فاطمی نگاه میکردن. پلیس ضدشورش بالا و پایین میرفت یه عده جلو ستاد موسوی شعار میدادن… گفته بودیم ایران قیامت میشه و …. شرح اون روزها رو کامل، عینا چیزهایی که دیدم، نوشتم این جا.
هیچ وقت نگفتم تمام تقصیرها در آشوبها بر عهدهی معترضین بوده. نه. خیلی جاها دیدم و شنیدم که بسیجیها، پلیس یا مردم طرف مقابل رفتارهای نادرستی داشتن، که کار رو بهتر که نه، بدتر هم میکرد. ولی این اشتباهات تعیین کننده نبوده و نیست. اشتباهاتی که کار رو خرابتر کرده، یا لااقل درست نکرده.
چیزی که تعیین کننده هست تسلیم قانون بودن هست و آشوب نکردن. تمکین کردن به رای اکثریت. زیر سوال نبردن جمهوریت نظام. این تعیین کننده هست. و گر نه اشتباهات افراد، از هر دو طرف زیاد هست. آدمها در موقعیتها که قرار میگیرن ممکنه اشتباه تصمیم بگیرن و اشتباه عمل کنن.
میگین مردم رو کشتن. من میپرسم کجا؟ کی ؟ چند نفر؟
دقت کنید اگر بنا بر کشتن بود و سرکوب، آیا تعداد کشتهها ۳۰ و ۴۰ بود؟ اگر بنا بر کشتن بود، آشوب انقدر طول میکشید؟ اگر بنا بر کشتن بود سپاه تهران مسلح نمیاومد؟ پلیس مسلح به سلاح گرم نمیاومد؟ کشتار برای چی؟ آشوب رو وقتی میشه با باتوم آروم کرد و اشک آور، شلیک گلوله چرا؟ میدونی یک خشاب کلاشنیکف ۳۰ تا گلوله داره، و وقتی فقط یه خشاب در جمعیتی مثل ۲۵ خرداد یا روز قدس(اسرائیل) خالی بشه، حداقل ۳۰ نفر میمیرن؟ میدونی تیر کلاشنیکف در جمعیت هر یکیش سه نفر رو میندازه؟ میدونی اگر قرار بر شلیک گلوله به مردم بود و معترضین، الان آمار کشتهها چقدر بود؟
چرا وقتی میگین کشته، نمیگین ۲۵ خرداد روز راه پیمایی آرام و سکوت؟ خجالت میکشین بگین در روز راهپیمایی سکوتتون راهپیمایان کاری کردن که ۷ نفر کشته بشن؟ آماری که هیچ وقت دیگه نبود! خجالت میکشید بگین یه عده بر اساس عقدهی قدیمی یا نفرت یا توهم و یا هر چیز دیگهای با برنامهریزی حمله کردن به پایگاه بسیج غرب تهران؟ که داخلش ۳۰۰ تا کلاشنیکف بوده! خجالت میکشید بگین انقدر از داخل ساختمون مدارا کردن که ماشین رو آتیش زدن؟ ماشینی که تو حیاط بوده رو گذاشتن پشت در تا در باز نشه و اتفاق بدتری نیفته؟ خجالت داره گفتن این که اونهایی که تو ساختمون بودن تو آتیش سوختن؟ یا اینکه کف اون ساختمون از سنگ و آجر پوشیده شده بود؟ خب اگر میگین کشته شدن بگین چطور! اگر بنا بر حمله به معترضین ۲۵ خرداد بود، در طول مسیر فقط یه پایگاه بسیج بود؟ چرا بقیهی جاها اتفاقی نیفتاد؟ این همه نیروی بسیج تو مسیر بود و نیروی انتظامی! چرا فقط اون یک جا این اتفاق افتاد؟
میدونی بعد از اون روزی که احمدینژاد تو میدون ولیعصر برنامه به اصطلاح جشن پیروزی داشت، یه عده که میرن سمت آزادی چه بلایی سرشون میاد؟ بارون سنگ و شیشه رو میدونی؟ و چماق و کتک. پلیس هم نبوده که به دادشون برسه.
چرا نمیگین از اون پسری که روز دوم تو سعادتآباد زدنش و کشته شد؟ غلام کبیری. اونایی که تو شهرک غرب کاسه سرشون به خاطر اصابت سنگ و موزاییک از طبقات بالای ساختمون شکافت. گردنهایی که شکست.
خب دو طرف قضیه رو باید دید. نگاه یک طرفه و بسته، انسان رو به توهم و بعد به تصمیم اشتباه میرسونه. چرا نمیگین از بسیجیای که از روی پل انداختن زمین و سرش دردیده شد و مرد؟ فیلم اون بسیجی که تو خیابون لختش کردن رو دیدی؟ دیدی چه طور میزنن؟ اینها اسمش چیه؟ میدونی اگر صدا و سیما که به قول شما اگر برای یزید بود الان ما داشتیم برای یزید و خانوادش گریه میکردیم، فقط یک دونه، فقط یک دونه از اون فیلمها رو نشون میداد چی میشد؟ کافی بود فقط فیلم اون بسیجیای که لختش کردن رو با سانسور نشون بده. یا یه مورد سبکتر. اون فیلمی که پلیس رو دارن میزنن و لخت میکنن. یا اونی که سه چهار تا رو میاندازن رو زمین و بعد موتورهاشون رو آتیش میزنن و خودشون رو به قصد کشت میزنن ( که من نمیدونم زنده موندن یا مردن). اگر یه دونه از اینها رو نشون میداد فکر میکنی چی میشد؟ میشد جلوی این بسیجیها رو گرفت؟ میدونی تو قم سامانهی پیام کوتاه راه انداختن بعد از عاشورا که اگر خبری شد تهران، دیگه معطل نکنن و با اتوبوس خودشون بیان؟ میدونی بعد از عاشورا دوستم فرزند شهیده از زرند به من زنگ زد چه غم و نگرانیای تو صداش بود؟ اون کسی که عکس قبرش منتشر شد و توی بزرگراه شیخ فضل الله زده بودنش. فکر میکنی توی اون قبر خالیه؟ یا روش با فوتوشاپ نوشتن؟ خانوادش که در دسترس هستن. باهاشون مصاحبه شده. اینها قصه نیست. واقعیتهای کشور خودمونه. که شما فقط یک طرفش رو میبینین.
این قصه هم سر دراز داره. چیزایی که گفتنی هست، اما هیچ کس نگفت. نه ما نه صدا و سیما و نه هیچ کس دیگه!
قرقیزستان بغل کشور ماست. آشوب شد. در دو روز ۶۸ نفر کشته شدن. دو روز: ۶۸ نفر. که بعدا نمیدونم بیشتر شد یا نه. ما در این ۹ ماه چقدر کشته داشتیم؟ به این میگن تدبیر. این همه خشم و نفرت که ایجاد شد رو میاریم در خیابون و بعد هم انتظار داریم خون از دماغ کسی نیاد. همه که به اندازهی هم نمیفهمن. طرف وقتی اومد تو خیابون کسی که مخالفش حرف بزنه رو دشمن فرض میکنه. تو توی آشوب نمیتونی رو رفتار تکتک افراد مدیریت کنی. آشوب یعنی همین. یعنی نه آشوبگر و نه اونی که علیهش آشوب شده نمیتونن مدیریت کنن. با این همه وضع ما این شد. این همه نیروی انتظامی هزینه داد. بسیج و سپاه هزینه دادن. اموال عمومی که هیچ. اینها برای این بود که دستور کلی، مدارا بود. و گرنه در هیچجا این سابقه نداره چنین آشوبی با همچین عقبه و امکاناتی، با این میزان هزینهی انسانی تموم بشه.
میگین کهریزک. بله کهریزک فاجعه بود. هر کسی رو ناراحت میکنه. اما این بوق رسانهای برای تجاوز چیه؟ این اصرار برای این که با عاملینش هیچ کار ندارن چیه؟ این سه تا حکم قصاص (اعدام) که نظام برای مامور خودش در نظر میگیره چیه؟ (البته تا اینجای پرونده) دیگه باید چکار کنه؟ دلجویی هم میکنه. میگن فشار از طرف نیروهای امنیتی برای پس گرفتن شکایت. اگر شکایتها پس گرفته شد و عاملین این کارها راست راست در خیابان راه رفتن، من هم میام کنار شما. اما صرف این که کسی تلاش میکنه تا فرماندش، دوستش، نیروی تحت امرش یا هر چیزی، جون سالم به در ببره چی رو ثابت میکنه؟ این طبیعی نیست؟ برای این هم نظام باید جواب بده؟ صبر کنید. مگه عاملین فتنه، اصلیها، چه تقاصی پس دادن که اینقدر عجله دارین!
در مورد کوی. میفرمایید فاجعهی کوی. چرا وقتی میگی فاجعهی کوی نمیگی توی تعدادی از اتاقها انبار ککتل ملتوف درست شده بود؟ توی فیلمی که بیبیسی نشون داد هم بود اتفاقا. از داخل کوی ککتل ملتوف پرتاب میکردن به سمت پلیس. این یعنی حمله مسلحانه به پلیس. مشخصه؟ جملهی مسلحانه به پلیس! خب جواب حملهی مسلحانه به پلیس چیه؟ در کشورهای غربی با این حرکت از طرف دانشجوها چه برخوردی میکنن؟ چرا یه عده فکر کردن کوی دانشگاه ملک شخصیشون هست و احدی حق نداره بهش نفوذ کنه؟ من نمیخوام از رفتارهای بد اون شب دفاع کنم. بله یقیقا نباید بعد از این که داخل شدن، تلافی اون عده رو سر همه در میآوردن؛ بلکه اصلا نباید به دنبال تلافی کردن باشن. نباید اموال رو تخریب میکردن. نباید بیدلیل یه عده رو میزدن و میبردن. اما شما که صداقت دارید چرا فقط میگین فاجعهی کوی؟ از ککتل ملتوفها، فحاشیها، سنگپرانیها و بقیهی چیزها هم بگین. اگر برادر خودت تو بسیج بود یا از سربازهای نیرو انتظامی که جلوی چشمش ککتل ملتوف منفجر میشد باز هم به همین راحتی میگفتی فاجعهی کوی؟ به اونها میگفتی جنایتکار؟ به نظرت کسی که زنجیز میکشه و روی بدنش خالکوبی داره و تیپ لباسش هم خاص هست، بسیجیه؟ اون هم وقتی که بعد از یک تیم دیگهی بسیج بیان داخل دانشگاه؟ کمی مشکوک نیست؟
و بعد میرسین به انتقاد از رهبری! وا عجبا. در مورد عصمت ولی فقیه، مشخص هست نظر شیعه. ولی فقیه عصمتی به مانند عصمت ائمه نداره. مگه قرار هست هر کس معصوم نیست علنا گناههایی انجام بده و همه متوجه بشن؟ هستند علمایی که خودشون شهادت میدادن از وقتی تکلیف شدند گناهی از خودشون سراغ ندارن! این یعنی اونها عصمت دارن؟ از این بگذریم الان مشکل ما این هست که بگردیم و حتی یک دونه هم که شده، از اشتباهات رهبر رو پیدا کنیم تا ثابت کنیم قولمون با عملمون یکی هست که میگیم اعتقاد به عصمت ولی فقیه نداریم؟ اگر ایراد از ولی فقیه پیدا کنیم مشکلات حل میشه؟
نسبت قتل میدین! بر فرض صحت تمامی ادعای شما، باز هم نمیشه قاتل. نهایتا معاون میشه. که وای از این استدلال که قتل انجام شده باشه. پدر من و شما از کار بچههای خودش که در یک خونه هستن خبر نداره، انتظار داریم رهبر نظامی که سختترین روزهای خودش در طول ۳۰ سال عمرش رو میگذرونه، و سختترین روزهای مدیریت خودش رو، از یک بازداشتگاه در خارج شهر خبر دقیق داشته باشه تا اتفاقی برای کسی نیفته! در زندان بدرفتاری میشه؟ بر فرض صحت ادعای دروغگوهای بزرگ معاصر ایران، انتصاب آیت الله لاریجانی برای چیه پس؟
اگر شما دهه شصت بودید که امام رو جنایتکار قرن معرفی میکردید. و بارها و بارها دلایلتون به نظر بهتر و عاقلانهتر میاومد تا دلایل فعلیای که میارین! اگر شما با این دیدگاه و با این استدلالاتی که الان دارید، زمان امام بودید، سال ۶۷، بعد از اون اعدامها، یا میشدید مرید منتظری یا مدافع منافقین! کمی فکر کن به این حرفام! کدوم قتل؟ کدوم قاتل؟
ولی فقیه، تا وقتی بر سبیل عدالته اطاعتش واجبه. من در حدی نیستم که صلاحیت یک مرجع تقلید و یک فقیه رو معین کنم. چشم به علمای صاحب نظر دارم. احدی از اینها خلاف چیزی که عقیده دارم رو تا به حال نگفته. پس ما بر راهی که بودیم هستیم.
رهبر جلوی دیکتاتوری اقلیت متمکن، در مقابل اکثریت پابرهنه -صاحبان انقلاب- ایستاد؛ مردانه هم ایستاد.
اگر تونستید با دروغ بزرگ؛ تقلب، کنار بیاید و تکلیفتون رو روشن کنید، بقیهی ماجرا حل شده هست. اگر نه، هر چی من بگم، باطله.
امروز اگر کلان نگاه کنی اتفاق خاصی نیفتاده. مخالفین نظام زیر یک پرچم نسبتا واحد جمع شدن. هر طیفی هم داخلشون هست. از مقدس و مذهبی بگیر تا همجنس باز و ملحد. حرفهایی که ۳۰ سال بود از رادیوهای دشمن میشنیدیم و از منافقین و از سلطنت طلبها، حالا از برخی دوستان قدیم هم میشنویم. از ساندیسخوری بگیر تا جنایت پیشگی و ترور . از اتوبوس اتوبوس آدم آوردن برای راهپیمایی بگیر و اداره و مدرسه تعطیل کردن تا جایزه و پول دادن برای اومدن به خیابون. چیزی عوض نشده. عدهای از این اردوگاه، رفتند، و کم کم دارن میرن، به اون اردوگاه. و تا بخوای میشه حول این متن، حاشیه نوشت، در حقانیت این نقل مکان و اردوکشی!
اگر نهج البلاغه خوندید، رفتار مولی با فتنهگران رو هم بخونید. اگر خوندید از خشم علی هم بخونید. اگر خوندید این رو هم بخونید که انقدر جنگ کرد تا دوستانش بهش میگفتن خسته شدیم از بس جنگیدیم. کی روی آرامش رو میبینیم. همه چرا با تو دشمن هستند؟ اگر خلخال کشیدن از پای زن یودی رو خوندید، بدونید غصه از این نیست که یک زن، ناراحتی کشیده و مورد ظلم واقع شده، بلکه از اونجاست که حکومت اسلامی و ماموران حفظ امنیت در حیطهی تحت کنترلشون، طوری ضعیف عمل کردند که دشمن به این حد از پررویی رسید. که اگر بنا بود با ناراحتی هر زن در سرزمین اسلامی، مرد مسلمانی از غصه دق کند، دیگر مسلمانی امروز نبود.
آه که حرف زیاد است…
تلک شقشقة هدرت ثم قرّت
دیدگاههای تازه