روزانه

انسان اگر انسان باشد درد دارد، و این درد با گفتن کمی آرام می‌گیرد.

امشب سومین شب از سه شب احیاء مشهوره و من دارم تند تند چیزایی که به ذهنم میاد رو تایپ می‌کنم و می خوام برم آماده شم برم مسجد شهدا. در واقع امسال به خاطر شکستی که خوردم نمی‌دونم حالم یک جورایی شده و من هم برا خدا شاخ به شانه ساییدم. که البته فایده نداره. چون فرار از حکومت خدا غیر ممکنه و اول آخرش مال خودشم. خدایا من میام ولی خودت میدونی که حال درست و حسابی ندارم. خودت حال بده به من و اگر دوست داشتی به درخواستم توجه کن. راستش تصمیم گرفتم در مورد خودم چیزی بهت نگم تا ببینم تو چطوری برام خدایی می‌کنی. به جاش برای دوستام و پدر و مادرم دعا می‌کنم و کسایی که فکر کردن من لایق التماس دعا گفتن هستم. حرفی ندارم خدا. میام نگاهت کنم اگر بذاری …

یک نظر به “دالی خدا”

  1. نگفتمت « چکامه نامه می گوید:

    [...] پیش وقتی این نوشته رو  توی وبلاگ آقا اسماعیل دیدم ناخود آگاه یاد این شعر [...]

نظر شما

:D :) :( :eek: :o :-S 8) :oops: ;-( :lol: :| :x :P :mrgreen: :wink: :dizzy: :roll: :arrow: :idea: :?: :!: :evil: 0==(D)