این مطلب ارسال شده است در روز سه شنبه, مهر ۲م, ۱۳۸۷ و در ساعت ۷:۲۳ ب.ظ تحت دسته با خدا, درد دل. شما می توانید نظرات این مطلب را با استفاده از RSS 2.0 خوراک دنبال کنید. همچنین می توانید نظر بدهید یا، بازتاب از سایت خود ارسال کنید.
روزانه
انسان اگر انسان باشد درد دارد، و این درد با گفتن کمی آرام میگیرد.
امشب سومین شب از سه شب احیاء مشهوره و من دارم تند تند چیزایی که به ذهنم میاد رو تایپ میکنم و می خوام برم آماده شم برم مسجد شهدا. در واقع امسال به خاطر شکستی که خوردم نمیدونم حالم یک جورایی شده و من هم برا خدا شاخ به شانه ساییدم. که البته فایده نداره. چون فرار از حکومت خدا غیر ممکنه و اول آخرش مال خودشم. خدایا من میام ولی خودت میدونی که حال درست و حسابی ندارم. خودت حال بده به من و اگر دوست داشتی به درخواستم توجه کن. راستش تصمیم گرفتم در مورد خودم چیزی بهت نگم تا ببینم تو چطوری برام خدایی میکنی. به جاش برای دوستام و پدر و مادرم دعا میکنم و کسایی که فکر کردن من لایق التماس دعا گفتن هستم. حرفی ندارم خدا. میام نگاهت کنم اگر بذاری …


مهر ۴م, ۱۳۸۷ at ۱۱:۵۷ ب.ظ
[...] پیش وقتی این نوشته رو توی وبلاگ آقا اسماعیل دیدم ناخود آگاه یاد این شعر [...]